هنوز هم زمستون به یادت بهاره / تو قلبم کسی جز تو جائی نداره
صدای دلم ناسازگاره / سکوتم به جز تو صدائی نداره
عزیزم تو اولین کسی هستی که عشقش در قلبم متولد شد
و تولد عشق تو در بهار را تا پایان حیات بشر به کما خواهم برد
از طرف دوست دار همیشگی تو . . .
تـولـدت مبـارک"دریـا جـون"

+ نوشته شده در یکشنبه
1388/10/06ساعت 23:56  توسط دریا و یلدا
|
باز ای بيدل مست از چه شدی
اين چنين سر گشته و رسوا ی که شدی
بازهم بايک تبسم دل بدادی تو زدست
يک ترنم کرد باز بيچاره مجنونت بس است
دل مهيا داری بر دست بهر باختن
هردمی با ياری دگر از عشق لافتن
تو بگردی هرزه گرد شهرها
تا کنی هر دم ز عشقی ناله ها
اين چنين عشقی بس بی معنی بود
عشق نبود آفت جان ها بود
ناله کم کن ديگر رسوائی بس است
هر دمی با يک نفر لاسی بس است

+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/09/25ساعت 20:11  توسط دریا و یلدا
|
از من بریــده ای و صدایــم نمی کنـی
چــون درد در منی و رهـایم نمی کنی
گــم گشـته ام میان تماشای چشم تو
از این جنون تــلخ جدایــــم نمی کنــی
هر شب چو بــاد می وزم از داغ یار تـو
آخر چرا ؟چه شد که دعایم نمی کنـی
مـن آخـــرین پرنده گـــم کرده لانـــه ام
در آسـمان خویــش هوایـــم نمی کنی
امشب میـان کوچــه تو را جــار می زنم
امــا تو بـــاز رو بــه صدایـــم نمی کنــی

+ نوشته شده در جمعه
1388/08/08ساعت 19:38  توسط دریا و یلدا
|
چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند
حرفي براي هم نداشتيم
زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
سكوت را ترجيح دادم
تا قلبهايمان درد و دل كنند
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
چه عاشقانه بود دیروزم...
چه تاریکست امروزم...
به آتش می کشم خود را
اگر فردا چنین باشد...

+ نوشته شده در شنبه
1388/07/18ساعت 17:34  توسط دریا و یلدا
|
دارم میرم از این دیار سرد و بی روح
دارم میرم از پیش این آدمای بی وفا و درو
دارم میرم تا شاید در دیاری دیگر آدمکی پیدا کنم
که در سینه اش به جای سنگ قلب باشد
دارم میرم تا پیدا کنم کسی رو که تا قیامت روی قولش بمونه
دارم میرم که در گوشه ای دیگر امید از دست رفته ام را بیابم
...دارم میرم

+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/06/12ساعت 20:51  توسط دریا و یلدا
|
می نویسم آری من می نویسم
از عشق برایت حرف میزنم
تا تو باور کنی چقدر دوست دارم
عشق را معنا میکنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تویی
من زندگی می کنم تا تو بدانی برای تو زنده ام
ای تمام زندگیم

+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/06/04ساعت 1:47  توسط دریا و یلدا
|
گفت بروم تا قدری آرام گیرم
گفت بروم تا شایدحال هوای دلم صاف شود
گفت بروم...
بروم به سوی دریا...به سوی آرامش
تا شاید با بزرگیش,با اندک موجش قدری از دلتنگیم را بشوید و با خود ببرد
تا شاید طوفان چشمانم برای دقایقی بند آید
تا لحظه ای گوش زمان ازنوای هق هق من باز شود
گفت بروم تا شاید دریا صدای نازنینت را به گوشم برساند
اما نه...دریا صدای او را برایم نیاوردهر چه انتظار کشیدم پوچ و بیهوده بود...
نه دریا نه ساحل دریا...ونه هیچ چیز دیگر
نمیتواند باعث آرامش من باشد الا...
نه هیچ,بگذار جمله ام نا تمام بماند...

+ نوشته شده در شنبه
1388/04/20ساعت 16:19  توسط دریا و یلدا
|
به من گفتی خداحافظ و بر مژگانت بلور عشق جاری بود
غم تلخی میان غصه هایت با تمام بی قراری بود
چرا با غم، خداحافظ
تو که گلبوته های شعر شادم را ز باران نگاهت بارور کردی
توکه جام خیالم را همه شب از شراب عشق پر کردی
توکه افسانه با عشق بودن را برایم از کتاب زندگی خواندی
تو که بذر محبت را به دشت سینه ی مهتابم افشاندی
چرا با غم، خداحافظ
تو مهمان عزیز لحظه های شاد من هستی
تو همچون قصه ی شیرین مهد کودکی در یاد من هستی
خداحافظ کلامی تلخ و غمگین است
غم رفتن غمی بسیار سنگین است.

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/03/26ساعت 17:14  توسط دریا و یلدا
|
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يکنفرميره آدم وتنها مي ذاره
ميره يه دنياخاطره پشت سرش جاميذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنهاميمونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطرتن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن
توست!
***
وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق
رو تو چشماش ببيني . .
اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه
سرشو انداخت پايين و يه
لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا
دوست نداره...
***
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي
براي دوست
داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت
دوستت داشتم
***
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...
گفتم : كجا؟
گفت : رو قلبت ...
گفتم : مي توني؟
گفت : آره زياد سخت نيست ...
گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...
يه خنجر برداشت ...
گفتم : اين چيه؟
گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .
ساكت شدم ...
گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟
خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :
دوستت دارم ديوونه !!!
اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...
خدايا, عشقم بر گرده .

+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/02/31ساعت 21:48  توسط دریا و یلدا
|
از پنجره نگاه بکن آره اون میاد / درسته بی وفاست ولی باید بیاد
میدونه دلم براش بدجوری تنگ شده / ولی نمیدونم دل اون چرا از سنگ شده
غم دوریش کم بودش حالا بی وفا شده / نه یه زنگی نه تماسی آره بی رنگ شده
آخه من چکار کنم با این دل بهونه گیر / ای خدا کمک بکن برو ای دل بمیر
توچراسنگ نشدی بین اینهمه سنگ / میدونم دوسش داری مثل یه احساس قشنگ
آخه دوست داشتنیه مثل لیلا میمونه / دل من شیدادییه مثل مجنون میمونه
فدای نازش بشم این نازش کشته مارو / حالاکه عاشق شدم میخوادبگه ازپیشم برو
خدایا این احساسمو از دلم نگیر / ولی خصلت بد رو از دل یارم بگیر

+ نوشته شده در شنبه
1388/01/29ساعت 12:16  توسط دریا و یلدا
|
گفتمش:دل میخری؟! پرسید چند؟!
گفتمش دل مال تو,تنها بخند
خنده کردو دل زدستانم ربود.تا به خود باز
آمدم او رفته بود
دل زدستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جامانده بود

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/10ساعت 10:33  توسط دریا و یلدا
|
می آید، آرام آرام
خوش بو تر از خورشید
با دامنی پر از شکوفه می آید
از لابلای جنگل وحشی و قلب باغچه ها
از خیال بهار مالامال
بهار فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست
دوست عزیزم سال نو مبارک
با آرزوی سلامتی و شادی
امیدوارم سالی پربار و خاطره انگیز رو در کنار خانواده در پیش داشته باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/12/29ساعت 17:9  توسط دریا و یلدا
|
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتندز گل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در شنبه
1387/12/17ساعت 11:7  توسط دریا و یلدا
|
هر شب به فکرت نازنین تا صبح خلوت کنم
هر دم به شوق دیدنت اخمی به ساعت می کنم
آن دل که دائم می شکست با هر کلام ساده ات
امشب دل دیوانه را دارم حرمت می کنم
آن قصه ی دیرینه ات که در گوش من است
ای آنکه گفتی اگر رفتی قیامت می کنم
با هر نگاه ساده ات آتش زدی بر جان من
ای خواب من پیش خدا دائم شکایت می کنم
با دیگران دیدم تورا اما گذشتم بی صدا
هرگز نگو دیوانه ای دارم حماقت می کنم

+ نوشته شده در یکشنبه
1387/12/11ساعت 9:22  توسط دریا و یلدا
|
عشقم:وقتی نیاز به عشق داری عاشق مشو!!! بلکه وقتی شو که تمام وجودت سرشار از عشق است و می خواهی آن را به کسی تقدیم کنی.عزیزم!!
عزیزجان:شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست,این شقایق با نگاهی پرپر میشود.
دلبرم:میدونی من یه ماهی کوچولو هستم که تو قلب شیشه ایت زندگی میکنم, اگر قابت شکست , من هم می میرم!!

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/11/29ساعت 10:4  توسط دریا و یلدا
|
ای روشنایی روزهای تیره قلب من:سلام
نمی دانم اسمت را چی بذارم?!رفیق یا سنگ صبور؟! دوست دارم همنفس صدات کنم.چون دارم توی قفسی زندگی می کنم که توش تنهای تنهایم و حالا می خواهم تو هم توی این قفس توی این تنهایی شریک من باشی.چون به راستی کسی هرگز همقفس خود را از یاد نخواهد برد و مهر او از دلش بیرون نخواهد رفت, چرا که هرگز کسی را که با او گریسته ای را فراموش نخواهی کرد.
امروز دوستم بدار, شاید فردا نباشم
ساحل جوون تولدت مبارک عزیزم

+ نوشته شده در شنبه
1387/11/26ساعت 15:13  توسط دریا و یلدا
|
تقدیم به آنکه رفتنی ست
نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت شکستم
رفتی و تنهای تنها,باخیال تو نشستم
توی تقویم می نویسم,رفت و عاشقم کرد
دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دلسرد
ولی تو,تویی که رفتی
حرمت عشق رو شکستی
روی التماس چشمام,چشمای نازت رو بستی
منم و خاطره ی تو
منم و قصه ی فردا...

+ نوشته شده در یکشنبه
1387/11/20ساعت 15:30  توسط دریا و یلدا
|
بگویید که بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت
مهربون بود ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده ماندن
ولی سرنوشت جز این را خواست

+ نوشته شده در جمعه
1387/11/18ساعت 17:33  توسط دریا و یلدا
|
از یاد تو یک نفس دلم غافل نیست
هر چند که جز حسرت و غم حاصل نیست
از شوق تو می سوزم و می سازم
دلی که به یاد تو بسوزد دل نیست

+ نوشته شده در دوشنبه
1387/11/07ساعت 15:52  توسط دریا و یلدا
|
اگر خندیدو پرسید در چه حالم
بهش بگو که غم شکسته بالم
بهش بگو می دونم یاد من نیست
ولی یک لحظه نیست دور از خیالم
بهش بگو می دونم سادگی بود
که سهم من فقط دلدادگی بود

+ نوشته شده در شنبه
1387/11/05ساعت 13:35  توسط دریا و یلدا
|
امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.
پيراهن غصه هايم را به تن مي کنمامروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.
پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم
و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.
شاعر مي شوم
به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم
و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.
شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم
و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هايي که پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند
درمي يابم که شاعران بي قرارند.
بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي
که ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.
شاعران تنهايند.
اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم
از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.
پس من هم شاعر بودم.
از همان روزي که خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين ترجيح دادي.
از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک گشتي
و همه اينها يک بهانه دارد
بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.

+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/11/03ساعت 22:46  توسط دریا و یلدا
|